تبليغاتX
فالگیر





























>

>
>


صدای سگ ها
از کوچه پشتی،
چرت می زنم!

]

از این شاخه
به آن شاخه می پرد،
طوطی زخمی

]

عبور دو سوسک
از صف مورچه ها،
قرار بود بنویسم!

]

گلدانی پر گل
در کنار گلدانی خشک،
هر دو داودی

]

تا در می گشایم
پروانه ای می گذرد،
کجا می رفتم؟!

]

سه درخت سنجد
در سایه بلند کاج،
فرزندانم...

شنبه 16 مهر1390ساعت 13:47 نویسنده: م.الفت|


عصر تابستان،
پرواز قاصدک ها
بر فراز حوض

]

غرش رعد،
از خاطرات می گوییم
من و دوستم

]

بیست و یک خرداد،
همهمه گنجشک ها
تفنگ بادی

]

شب تابستان،
افتادن چند توت
در فنجان چای

]

در حوضخانه
شش قمری وارونه
واقعیت کدام است؟

]

وزش باد گرم،
زیر کاج نشسته اند
گربه ها و مرغ ها

]

طلوع آفتاب،
بر برگ نو رسته مو
عنکبوتی کوچک

]

پروانه ای سفید
بر فراز اقاقیا،
نباید جلوتر رفت!

 

شاه توت!

آب شاه توتی،
لب هایم ارغوانی ست 
بیاد کودکی

]

لکه های سرخ
بر صورت و دست هایم،
نوبر شاه توت

]

بوق کامیون ها،
تار تنیده عنکبوتی
بین دو شاه توت


]

آواز توکا
موقع چیدن شاه توت،
کجا رفته ام؟

 

سه شنبه 7 تیر1390ساعت 9:45 نویسنده: م.الفت|


عصر بهاری

تماشای شغال ها

از پنجره قطار

]

روز آفتابی

هجوم آسمان و درختان

به پنجره ای بسته

چهارشنبه 17 شهریور1389ساعت 19:47 نویسنده: م.الفت|


شب
شانه به شانه ام می نشیند
تا دوباره با هم
سکوت را مرور کنیم...
 
 
شب

زمان چقدر دیر می گذرد،
وقتی دست های تو
ترانه بودن را زمزمه نمی کنند!
 
یکشنبه 18 بهمن1388ساعت 0:20 نویسنده: م.الفت|

 
تنهاییم را با خدا قسمت می کنم...
روی زمین
تنهایی ها تقسیم نمی شوند
تکثیر می شوند!
 
 
اتفاق آرا

فکر هایم را زیر رو می کنم...
عقل و احساس به توافق رسیده اند
اما من،
هنوز شک دارم!
 
 
ابرستان

بوسه ها را
پژواکی نیست،
میان صخره های ابری!
 
 
غیر...

تمام درخت ها
از تبر می هراسند،
عشق تبری است
در آغوش کشیدنش
ممکن نیست!

 
شنبه 17 بهمن1388ساعت 23:26 نویسنده: م.الفت|


ظهر زمستان،

بالش پيرمردي

گيوه اي کهنه

]

خشک شده اند

گل هاي شاه پسند،

برف سنگين

یکشنبه 11 بهمن1388ساعت 20:29 نویسنده: م.الفت|


می خواستم بنویسم...
اما
عشق پای این روز های ناخوانا را
امضا نمی کند!
 
 
تلخ نیست...

اوقاتم غمگین است،
دست و پای دلم را بسته اند
گله های تلخ!
 
پنجشنبه 8 بهمن1388ساعت 14:54 نویسنده: م.الفت|


باریدن برف،

پشت پنجره هستیم

من و پدرم...

چهارشنبه 7 بهمن1388ساعت 17:6 نویسنده: م.الفت|

 
بارش آفتاب
در باران،
زایمان گرگ ها!
 
چهارشنبه 7 بهمن1388ساعت 1:7 نویسنده: م.الفت|


چقدر تنها می شویم...
وقتی تن های مان را
فراموش می کنیم.

 
نمی شود!

نباید عاشق شد
وقتی کسی در خودش نیست!
 
 
بی تو...
 
بی تو درگیرم
با پنجره های تیره
و خواب های زخمی


جون اضافه!

بی تیر و بی کمان،
افتاده اند، پرنده های آهنی
از چشم آسمان!

...

باران،
مرا جا می گذارد...
زیر سقفی سوالی!
 
 
بسه!
 
در امواج دروغین خبر
غرق می شود،
ناخدای پیر!
 
یکشنبه 4 بهمن1388ساعت 13:28 نویسنده: م.الفت|


باشی یا نباشی

می گذرد...

اما این گذشتن ها

جریان زلال عشق است

که از لابلای انگشتان زندگی

هرز می رود

]

لقمه های شیرین عشق

مثل بغض تلخ تنفر گلو گیر بود،

نگذاشتند عاشق بمانم...

چهارشنبه 30 دی1388ساعت 1:17 نویسنده: م.الفت|


ما پیامبران محبوسیم،

رسالتمان

شمردن میله ها است

سه شنبه 29 دی1388ساعت 5:57 نویسنده: م.الفت|


بگو عاشقم...

به همین سادگی

بزرگترین دروغت را

باور می کنم.

]

سر انگشتان روحم

مجروح است

از وزن کردن واژه های سنگی

دلت را بردار!

]

کوچکم چون دانه ای شن

در نگاه مات یک ماهی،

هیچکس اندازه من نیست.

چهارشنبه 23 دی1388ساعت 0:44 نویسنده: م.الفت|

 
نبض کویری نگاه...
 
در چشم های آبی تو می تپد
 
سبز رنگ نیست،
 
ترجمه عطش و آب است
 
با زبان روح
 
]
 
بخواب!
 
تا آغاز خواب دیگری
 
عنوان خواب ها
 
فرق می کند!
 
]
 
من از عطش
 
به آتش نمی رسم
 
آب را فراموش می کنم
 
 
*شعر عنوان: جمال الدين دهلوي
 
پنجشنبه 10 دی1388ساعت 12:32 نویسنده: م.الفت|

 
حلاوتی بی پایان دارد...
 
عسل بارانِ نگاه تو
 
بر کندوی ابری واژه ها
 
 
پنجشنبه 10 دی1388ساعت 9:36 نویسنده: م.الفت|


طعم خون پیچده

روی لب های باد...

گرگ ها از همه سو می آیند!

]

فال خون می گیرد

کولی آزادی

یک گلوله بردار!

سه شنبه 8 دی1388ساعت 17:8 نویسنده: م.الفت|

واژه دلتنگی

در حد فهم فصل ها نیست

نزدیک تر بیا

جمعه 4 دی1388ساعت 15:24 نویسنده: م.الفت|

هر چند تکراریست،

    شب تا سحر روی لبم

                 شطّ عطش جاریست

از نور سیرابم کنید آقا...

جمعه 4 دی1388ساعت 9:8 نویسنده: م.الفت|

 
باد...
 
در آغوش مه خوابید،
 
رد پای برف پیدا نیست
 
]
 
«دلم» عبارتی جعلی ست،
 
هر عابر
 
نسخه اصلی از آن
 
در سینه اش دارد 
 
]
 
عشق،
 
عقیق روشن چشم های توست
 
بر انگشتری واژه هایم،
 
وقتی روی سجاده شب
 
بر مُهر ماه سجده می برم
 
]
 
عیب از نگاه توست
 
عادت نمی کند به شب...
 
"روایت دیگر نور ظلمت ست"
 
]
 
بند می زند...
 
کاشی شکسته ماه را
 
ابر عاشقی
 
]
 
واژه هایت سر بسر خورشید
 
چشم هایم سر بسر باران
 
بر لبم رنگین کمان جاریست
 
]
 
از جیب های ماه
 
کش می رود
 
این ابر عاشق اشک هایش را
 
باران امشب باز نورانی ست
 
 
پنجشنبه 26 آذر1388ساعت 23:24 نویسنده: م.الفت|

 
زمان در دست های نازنین توست،
 
شکوفه می زند
 
این باغ هم کم کم...
 
]
 
کنج دفتر عظیم آفرینش
 
نقطه ای بی نهایت کوچکم،
 
بی نگاه تو
 
ساده پاک می شوم.
 
 
دوشنبه 23 آذر1388ساعت 23:49 نویسنده: م.الفت|